close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه و عکسدار داستان های کوتاه و عکسدار

داستان های کوتاه و عکسدار

داستان های کوتاه و عکسدار

داستان های کوتاه و عکسدار داستان های کوتاه و عکسدار

داستان های کوتاه و عکسدار

داستان های کوتاه و عکسدار

داستان های کوتاه و عکسدار

سه شنبه 04 اردیبهشت 1397

رزخبر


تخفیف دون


تبلیغات

آمار

کل مطالب : 400
کل نظرات : 569
تعداد اعضا : 5240

افراد آنلاین :
بازدید امروز : 70
بازدید دیروز : 78
بازدید کلی : 5,775,831
تاریخ تولد : 1392/12/10

تبلیغات



ایران بازدید ایران بازدید

کسب درآمد واقعی

محصولات خود را در تخفیف دون به فروش بگذارید و سود کنید!

80 تا 95 درصد درآمد را نصیب خود کنید!


 اگر شما هم فروشنده فایل هستید به ما بپیوندید




صفحه اختصاصی

با ثبت نام به عنوان نویسنده یک صفحه اختصاصی در سایت به شما تعلق می یابد!

بدون نیاز به سرمایه

با ثبت نام در فروشگاه تخفیف دون بدون نیاز به سرمایه کسب و کار میلیونی خود را راه اندازی کنید!

سود بالا

با فروشنده شدن در سایت ما 80 درصد فروش به شما و 10 درصد به بازاریاب و 10 درصد به ما میرسد.

"تخفیف دون" فروشگاه اینترنتی است که یک صفحه اختصاصی با مدیریت کامل به شما ارائه می کند ، در این فروشگاه اجازه اپلود فایل های مجاز و قانونی شما جهت فروش را می دهد بدین ترتیب شما بدون هیچ هزینه ای صاحب یک کسب و کار اینترنتی می شوید و می توانید فایل های ارزشمند خود را برای عرضه به خریداران ارائه کنید ، همه کارها در سایت تخفیف دون انجام می شود و شما نیاز به هیچ دانش فنی یا تهیه ملزومات اولیه ندارید.

میتونید میلیون ها تومان کسب درآمد کنید!(100 درصد واقعی و تضمینی)


اطلاعات بیشتر در takhfifdoon.com/become-an-author


عقرب

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 9:17
عقرب

روزي مردي، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذري او را دید و پرسید براي چه عقربی را که نیش می زند، نجات میدهی ".

مردپاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیشبزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم: "


مار را چگونه باید نوشت؟

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 9:11
مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادي در آن سکونت داشتند. مردي شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد.

برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاري هاي شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند.

اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت معلم با مردم روستا از فریبکاري هاي شیاد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند

تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

شیاد به معلم گفت: بنویس "مار" معلم نوشت: مار نوبت شیاد که رسید شکل مار را روي خاك کشید. و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید...


ادامه مطلب

دزد جوانمردی!

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 9:5
دزد جوانمردی!

اسب سواري، مرد چلاق را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و او را روي اسب گذاشت تا به مقصد برساند.

مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ي اسب را کشید و گفت : ... اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردي ، جوانمردي را هم بردي! اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه به پیاده اي رحم نکند!


بن بست!

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:59
بن بست!

پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه اي رسید. مجرم پیش خود گفت:

"خدا کند بن بست نباشد. " این را گفت و به سوي انتهاي کوچه شروع به دویدن کرد. پلیسنیز پیش خود گفت:

"خدا کند بن بست باشد. " با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهاي کوچه، کوچه اي دیگر به سمت چپ گشوده بود.

مجرم با همان امید "بن بست نبودن" و پلیسنیز با امید "بن بست بودن" هر دو به دویدن ادامه دادند.

در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد؛ اما وقتی به انتهاي کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است. ناگزیر خود را براي تسلیم آماده کرد.

ولی هرچه منتظر شد. خبري از پلیسنشد. زیرا پلیس در ابتداي پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود!!

در هر کشاکش پیروزي نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند.


بدبین

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:40
بدبین

از آنجایی که باید ساعاتی را منتظر می ماند، در حال مطالعه بود. و بسته اي کلوچه هم با خود آورده بود.

او روي صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از کلوچه کنار دستش می خورد.

وقتی او کلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یک کلوچه برمی داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزي نگفت. با خود فکر می کرد: عجب رویی داره!

اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانشمی دادم

ماجرا ادامه داشت تا اینکه فقط یک کلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می کند؟؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد ونیمه آن را به او داد...


ادامه مطلب

فقط برای خودت

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:21
فقط برای خودت

روزي پسري جوان و پرشور از شهري دور نزد استاد آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمانممکن درس هاي معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. استاد تبسمی کرد و گفت: براي چه این قدر عجله داري!؟

پسرك پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان هاي شهر را دور خود جمع کنم و با تدریسمعرفت به آن ها به خود ببالم!

استاد تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداري! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرك آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردي پخته و باتجربه تبدیل شد....


ادامه مطلب

عجب خوش شانسی

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:16
عجب خوش شانسی

پیرمرد روستازاده اي بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزي اسب پیرمرد فرار کرد،

همه همسایه ها براي دلداري به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدي آوردي که

اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی بهخانه برگشت. این بار همسایه ها براي تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فرداي آن روز پسر پیرمرد در میان اسب هاي وحشی، زمین خورد و پایش شکست...


ادامه مطلب

قدرت اندیشه

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 21 / 12 / 1394 ساعت: 8:7
قدرت اندیشه

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره اي دیگر نبود تا

از او کمک بگیرد.

پیرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعیت را براي او توضیح داد:

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.

ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت...


ادامه مطلب

تبلیغات




تعداد صفحات : 2

تبلیغات

نظرسنجي

نظر شما درباره پوسته جدید ابر دانلود چیست؟


ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد