close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه اما عمیق داستان های کوتاه اما عمیق

داستان های کوتاه اما عمیق

داستان های کوتاه اما عمیق

داستان های کوتاه اما عمیق داستان های کوتاه اما عمیق

داستان های کوتاه اما عمیق

داستان های کوتاه اما عمیق

داستان های کوتاه اما عمیق

سه شنبه 04 اردیبهشت 1397

رزخبر


تخفیف دون


تبلیغات

آمار

کل مطالب : 400
کل نظرات : 569
تعداد اعضا : 5240

افراد آنلاین :
بازدید امروز : 64
بازدید دیروز : 78
بازدید کلی : 5,775,825
تاریخ تولد : 1392/12/10

تبلیغات



ایران بازدید ایران بازدید

کسب درآمد واقعی

محصولات خود را در تخفیف دون به فروش بگذارید و سود کنید!

80 تا 95 درصد درآمد را نصیب خود کنید!


 اگر شما هم فروشنده فایل هستید به ما بپیوندید




صفحه اختصاصی

با ثبت نام به عنوان نویسنده یک صفحه اختصاصی در سایت به شما تعلق می یابد!

بدون نیاز به سرمایه

با ثبت نام در فروشگاه تخفیف دون بدون نیاز به سرمایه کسب و کار میلیونی خود را راه اندازی کنید!

سود بالا

با فروشنده شدن در سایت ما 80 درصد فروش به شما و 10 درصد به بازاریاب و 10 درصد به ما میرسد.

"تخفیف دون" فروشگاه اینترنتی است که یک صفحه اختصاصی با مدیریت کامل به شما ارائه می کند ، در این فروشگاه اجازه اپلود فایل های مجاز و قانونی شما جهت فروش را می دهد بدین ترتیب شما بدون هیچ هزینه ای صاحب یک کسب و کار اینترنتی می شوید و می توانید فایل های ارزشمند خود را برای عرضه به خریداران ارائه کنید ، همه کارها در سایت تخفیف دون انجام می شود و شما نیاز به هیچ دانش فنی یا تهیه ملزومات اولیه ندارید.

میتونید میلیون ها تومان کسب درآمد کنید!(100 درصد واقعی و تضمینی)


اطلاعات بیشتر در takhfifdoon.com/become-an-author


داستان های کوتاه اما عمیق

دسته: کتاب و نوشته,داستان و رمان, تاریخ ارسال: 20 / 12 / 1394 ساعت: 14:10

مادر بزرگ

بچه که بود، با دیدن مادربزرگش که همیشه موقع نشستن یا برخاستن از زمین، آه و ناله می کرد

و هنگام راه رفتن، پاهایش را کج می گذاشت و یا نمی دانم چرا این پیرزن ها، این قدر خودشان را لوس می کنند

و درست راه » : با کمر خمیده راه می رفت، حرص می خورد و در دلش می گفت

و اکنون در آستانه هفتاد سالگی، وقتی می خواهد از جایش برخیزد و به اتاقش برود،

با نگرانی، نگاه هاي نوه هفت ساله اش را دنبال «. نمی روند می کند.

میوه

وقتی زن به مرد گفت: "مدتهاست بچه ها میوه نخوردهاند، مرد بی آن که پولی داشته باشد فوري لباس پوشید و گفت: "میوه چیچی میخواهید؟

" و از خانه بیرون زد و تا نزدیکی میوهفروشی رفت و برگشت و به زن گفت: "میوهفروشی بسته بود. "

انصراف

آدم فقیري تصمیم گرفت یک خانهي کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد.

تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت

خوب باشد. دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالیاش کرد و منصرف شد.

مچاله

دختر پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد.

بعداً پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم میکردند. پسر اینپا و آنپا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختربیرون بیاید.

صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شدهاي را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: "نمیتوانم، من فلج هستم.

چاي

تنها هستم. اما زیاد به دیدنم میآیند. در اتاق پذیرایی مینشینیم و صحبت میکنیم.

همیشه هم برایشان چاي میآورم. بعضیها میل ندارند.

خجالت میکشند نخورده بروند. تا فرصتی پیدا میکنند پاي گلدان خالی میکنند.

براي همین گل من به چاي عادت کرده. آب که میدهم برگهایش پژمرده میشود.

بیشتر عصرها چاي درست میکنم و با هم میخوریم. 

ساعت هفت

 زن از هفت شب منتظر تلفن بود. همیشه این موقعها زنگ میزد. بار آخري که چهار روز پیشتر بود، زن گفت: "آقا! تلفن نزن، مزاحم هستی... "

مرد از زن خوشش میآمد. رعایت کرد. فکر کرد مزاحم است. زنگ نزد.

فقط

 زنی عاشق مردي شد. با او ازدواج کرد. اما کارش به اختلاف کشید.

خواست طلاق بگیرد. گفتند: "نمیشود، تو فقط میتوانی شوهر کنی. "

مسخ 

جورج چارلتون بزرگترین بازرگان انگلیسی در قرن هفدهم بود. بیشترین مبادلاتش با شرق دور بود. در همینجا با داستانهاي مربوط به آب حیات آشنا شد.

به دنبال آن گشت. با چه مشقتی بعد از سالها به دست آورد. حیفش آمد آن را بخورد. به قیمت گزافی فروخت.

نزن

زن با هشت ضربه چاقو شوهرش را از پا درآورد و حالا میخواست از امیلی انتقام بگیرد. امیلی معشوقي زیباروي شوهرش بود.

زن کنار جسد شوهرش و روبروي قفس طوطی نشست و آرام تکرار کرد: "امیلی نزن،

امیلی نزن، وقتی در آپارتمان را بست، صداي طوطی میآمد: "امیلی نزن... "

عشق

غزالی عاشق یوزپلنگی بود. حاضر بود جانش را براي او بدهد. عاقبت هم همین طور شد. یوزپلنگ گرسنه بود.

گوسفند گوسفند

یک باري گرگها از کارهایی که تا آن روز کرده بودند شرمنده شدند. تصمیم گرفتند منبعد حیوانی را نکشند. گیاهخوار شدند و علف خوردند.

گوسفندها شادي کردند و دیگر با خیال راحت به چرا میرفتند، تا این که جمعیتشان زیاد و زیادتر شد و به خصوص در سالی که باران کم آمد،

به گرگها اعتراض کردند که چرا علفهاي آن طرف رود را میچرند. جمع شدند و به گرگها حمله کردند و چنان رعبی به دل آنها انداختند

که حالا گاهی بچه گوسفندي که حوصلهاش سر میرود براي بازي به گلهي گرگها میزند، و گرگها تا از دور گوسفندي را میبینند زوزه و فریاد میکنند

که "گوسفند، گوسفند" و فرار میکنند.

فساد

جوان متدینی بود. از اینها که تعصب دارند. دلش میخواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد.

بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد.

مقرراتی

هوا سرد و پیادهروها یخبندان بود. رحیمی اتومبیل میراند. پیرمردي را دید که روي یخها زمین خورده. از سرش خون میآمد. منقلب شد.

باید کمکش میکرد. فکر کرد که وقت این کار را هم دارد. براي اطمینان بیشتر به ساعتش نگاه کرد. اشتباه میکرد.

پنجدقیقهاي بیشتر به کارش نمانده بود. گاز داد تا دیرش نشود.

سود

بازرگان موفقی بود. در یک لحظه سود و زیان هر کاري را تشخیص میداد. وقتی زن و شوهر به طور ناگهانی جلوي ماشینش سبز شدند،

دیگر کار از کار گذشته بود. سرعت ماشین زیاد بود. تصادف با مرد حتمی بود. همهچیز در یک لحظه به ذهنش رسید. دیه مرد دوبرابر دیه زن است.

فرمان را چرخاند. زن مرد. هفت و نیم میلیون تومان به نفعش شد.

ظلم به عدالت

ماهیهاي بزرگ دریا ماهیهاي کوچک را میکشتند و میخوردند. ماهیگیري آمد. تور انداخت، تورش "درشتباف" بود.

ماهیهاي کوچک از لاي تور فرار میکردند و ماهیهاي بزرگ به دام افتادند. ماهیهاي بزرگ اعتراض کردند که این دور از عدل است و باید که تور "ریز بافت" باشد

تا عدالت برقرار شود آنها گفتند: "ظلم به عدالت، عدل است" ماهیگیر که آدم خوشقلبی بود، میخواست عادل باشد. تور "ریزبافت" به دریا انداخت

و ماهیهاي ریز و درشت با هم اسیر شدند. اما تور آنقدر سنگین شد که نمیشد بالا کشید. یکی از ماهیبزرگها گفت: "بچهها ببینید که اتحاد چه ثمري دارد، زورش نمیرسد. "

ماهیگیر بیچاره باز و باز زور زد و زورش نرسید. چهار بار دیگر هم زور زد. زور چهارمی از همه بیشتر بود. وقتی تمام شد ماهیگیر تور را به پشت قایق بست و آرام به طرف ساحل پارو زد.

اما ماهیها بیکار ننشستند. تقلاي زیادي براي خروج از تور کردند تا گرسنه شدند و ماهیهاي بزرگ که آنهمه لقمهي لذیذ جلوي دست میدیدند شروع به خوردن ماهیهاي کوچک کردند.

طوري که وقتی قایق مرد ماهیگیر به ساحل رسید، هیچ ماهی کوچکی در تور نبود

و همش ماهیهاي بزرگ بود.

مرد ماهیگیر به محض این که اینها را دید با تعجب به خود گفت: "باز که به این بیچارهها

ظلم شد. " و چون آدم خوشقلبی بود و میخواست عادل باشد، آنها را آزاد کرد

تلاش لاكپشت

لاكپشتی و دو مرغابی در بیشهاي دوست شدند. گاه پرواز مرغابیها رسید. لاكپشت غمگین شد. از مرغابیها خواست تا او را با خود ببرند.

آنقدر تضرع و زاري کرد تا چاره کردند که دو مرغابی دو سر چوبی را به منقار بگیرند و وسط آن را لاكپشت به دهان گرفت و پرواز کردند.

در بین راه از روي دهی میگذشتند. مردم با تعجب نگاه میکردند. لاكپشت دهان باز کرد: "چه جمعیتی! " از چوب جدا شد و با سرعت به طرف زمین سقوط کرد.

با خود گفت: "اشتباه کردم. هر طوري شده باید جبران کنم. " بعد گفت: "باید تا آخریننفس تلاشم را بکنم. " بعد گفت: "خواستن توانستن است"

بعد گفت: "در ناامیدي بسی امید است. " بعد گفت: "پایان شب سیه سپید است. "

بعد تکه تکه شد.

یک مرغابی و دو لاكپشت

مرغابیاي در برکهاي با دو لاكپشت صمیمی شده بود. وقت مهاجرت مرغابی رسید. آنقدر گریه کرد که لاكپشتها تصمیم گرفتند

براي این که دوستشان ناراحت نشود، با او بروند.

دو لاكپشت دو سر چوبی را به دندان گرفتند و وسط آن را مرغابی به منقار گرفت و با هر جانکندنی بود پرواز کردند تا بالاي شهر بزرگی رسیدند.

مردم شهر چشمشان به آسمان دوخته شد. تا آن روز چنین چیزي ندیده بودند. بچهها به دنبالشان میدویدند و به سویشان سنگ پرتاب میکردند.

مرغابی مقاومت میکرد و همینطور بال میزد. اما مگر شهر به انتها میرسید. نه توان پرواز داشت و نه از ترس مردم میتوانست به زمین بنشیند.

سنگها به بال و پرش میخورد. باید بالاتر میکشید، اما برایش سخت بود. در یک لحظه تصمیم خود را گرفت. به لاكپشت ها گفت: "تو را به خدا مواظب خودتان باشید،

میخواهم بالا بروم. "بعد سبک بالا رفت.

استحاله

مرد به قدري شیفتهي عقیدهاش بود که میخواست با زور هم شده همهچیز را مطابق آن تغییر دهد. حتی حاضر بود جان خود را هم بدهد،

و چون با مخالفتی روبرو شد که مانع کارش میدید با خود گفت: "جانش که از جان من عزیزتر نیست. "

آب حیات

آلفرد زندگی را دوست داشت. از آن لذت میبرد. ترسش از مرگ بود. به دنبال آب حیات بود. گنجنامه اي قدیمی را میخواند. به دنبال طلسمات بود

و از آنجا که جوینده یابنده است، بالأخره آب حیات را پیدا کرد، نوشید. اما از آن به بعد زندگی از چشمش افتاد.

قصه ي آب

دیوي آب را بر مردم شهر بسته بود. مردم در تنگنا بودند. جوانی پهلوان نیزه و شمشیر برداشت تا به جنگ دیو برود.

همهي مردم از پیر و جوان براي او گریه و دعا کردند. جوان براي جنگ از دروازهي شهر خارج شد و دیگر از وي خبري نداریم و ما هنوز دچار کمبود آب هستیم.

تفاوت

کلاغ پیري تکهپنیري دزدید. روي شاخهي درختی نشست. روباه گرسنهاي از زیر درخت رد میشد. بوي پنیر شنید. به طمع افتاد. رو به کلاغ گفت:

"اي واي تو اینجایی! میدانم صداي معرکهاي داري! چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داري کمی براي من بخوان.

" کلاغ پنیر را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت: "این حرفهاي مسخره را رها کن! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداري از پنیرم را به تو بدهم. "

روباه گفت: "ممنونت میشوم، به خصوص خیلی گرسنهام، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم. "

کلاغ گفت: "باز که شروع کردي! اگر گرسنهاي به جاي این حرفها دهانت را باز کن، از همینجا یک تکه میاندازم که صاف در دهانت بیافتد. "

روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت: "بهتر است چشمت را ببندي که نفهمی تکهي بزرگی میخواهم برایت بیاندازم یا تکه اي کوچکی است. "

روباه گفت: "بازیه؟ خیلی خوبه. بهش میگن بسکتبال. " بعد روباه چشمهایش را بست و دهانش را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد

و ریقی کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: "بیشعور! این چی بود! "

 کلاغ گفت: کسی که تفاوت صداي خوب و بد را نمیداند، تفاوت پنیر و ریق را هم نمیداند.

 


نظرات شما




نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات




تبلیغات

نظرسنجي

نظر شما درباره پوسته جدید ابر دانلود چیست؟


ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد